بابام فهمیده دوست پسر داشتم

farzaneh15 3 سال قبل

سلام.من فقط ۱۵ سالمه…توی محیط کوچیک زندگی میکنم.بابام ابرو داره و کارمنده.
من سر یه حس هوس بچگانه با یه پسر دوست شدم…حدود دو یا سه ماه باهم بودیم و اون بالاخره موفق شد که منو مجاب کنه که هم دیگه رو ببینیم.رابطمون در حد بوسه و کنار هم بودن بوده.ن بیشتر.
من الان پشیمونم.و از طرفی سر یه سری موضوعات خبر به پدرم رسیده.البته بعد اینکه من بهش گفتم که باهاش دوست بودم.
اما خبری که به پدرم رسیده چیزی خیییییلی فراتر از رابطهی مارو گزارش داده…
و الانم پدرم میخواد شکایت کنه و من گفتم که رابطه ای نبوده.
نمیدونم بهش بگم که رابطه ای بوده و درچه حد بوده یا نه…
اگه بگم واسه بعدن بد نمیشه؟یا اگه نگم مشکلی پیش نمیاد؟اگه بخوام بگم چجوری بهش بگم که بد نشه برام؟
ممنون میشم سوالام و جواب بدین.

10 پاسخ
هم خونه عضو سایت 3 سال قبل

سلام.
به نظر من به مادرتون یا کسی که هم شما باهاش راحت باشید و هم پدرتون، بگید تا با پدرتون صحبت کنه.
البته اگر بگید پدرتون ممکنه دیگه نتونن بهتون اعتماد کنن، اما اگر آزمایشی گرفته بشه و نتیجه منفی باشه ممکنه سوضن کم تری تو ذهنشون ایجاد بشه.
در هر حال دقت کنید که اکثر پسرها دنبال رابطه جنسی هستن و همه تلاششون رو میکنن که شما رو با تحریک احساسی و هر شیوه ممکن به اون سمت سوق بدن. پس بیشتر هوای دلتون رو داشته باشید تا با مشکلات کمتری روبرو بشید.
 

lina 2 سال قبل

سلام!من لینا هستم یه دختر ۱۴ ساله… من وقتی دوسالم بود پدرمو از دست دادم از اون موقه مامانم هم واسم پدر بود و هم مادر:) واسه ی همین چشم امید مامانم به آینده ی منه من سه سال پیش با یه پسری دوست شدم چند ماهی توی یک بازی چت میکردیم بعد از کلی التماسی ک کرد قبول کردم شمارمو بهش بدم خلاصه الکی الکی سه سال باهم موندیم تو این سه سال چند بار مادربزرگم متوجه شد و به روم نیاورد مامانمم یه بار گوشیمو ازم گرفت ولی یک سال بعد بهم پس داد من دیگه نمیخواستم با اون پسر دوباره دوس شم اما با اصرارهای اون قبول کردم اون واقعا دوستم داشتم منم همین تا اینکه همی چند ماهه پیش وقتی داشتم با اون پسر چت میکردم مامانم گوشیمو دیدو ازم گرفت و تمااام چت هامونو خوند کتکم زدو سرزنشم کرد فوش داد من… واقــعا شکستم:)) الان چند مهی گذشته و رفتار مامانم خیلی عادی شده اما هر از گاهی ک من میام سراغ لپ تاپم و بهم شک میکنه اون موضوع رو تو سرم میزنه من خیلی خجالت میکشمم ببینیـد الان کاملااا اعتماد مامانم نسبت به من از بین رفته نمیدونم چیکار کنم وقتی هم با لپ تاپ میرمتو پیج اون اقا پسر عکساشو میبینم بدجوری حالم بد میشه انگار قلبم میخواد از جاش بیاد بیروون خیلی افسرده شدم تا وقتی دورم شلوغه حالم خوبه اما به محض اینکه تنها میشم اهنگ های غمگین گوش میدمو شروع میکنم به یواشکی گریه کردن مامانمم میبینه میگم دلم گرفته کمکم کنید من حتی چند بارم توی اینترنت راه های خودکشی بدون درد رو جست و جو کردم اما میترسم… از مرگ میترسم از تنها شدن مامانم میترسم از سرزنش های اون دنیا میترسم مثلا میگم خب شاید بزرگ شدمو ادم موفقی شدمم پس طاقت میارمو اینطوری خودم رو قانع میکنم خواهش میکنم ی چیزی بگید و کمکم کنید

هم خونه عضو سایت پاسخ داده شده 2 سال قبل

سلام دوست عزیز
شرایطی که شما داری و سنت، همه باعث میشن که خیلی سریع به کسی وابسته بشی، به خاطر همین باید خیلی از خودت و احساست مراقبت کنی چون خیلی خطرناک میتونه بشه اگر گیر کسی بیفتی که بخواد سو استفاده کنه.
برای خودکشی هم اصلا بهش فکر هم نکن، چرا بی هیچ دلیلی زندگیتو تموم کنی وقتی می تونی خیلی خوشی هایی که الان حتی فکرشو هم نمیکنی در آینده تجربه کنی، موفقیت هایی به دست بیاری که همه اطرافیات بهت افتخار کنن و با فردی که واقعا مناسبه در زمان مناسب آشنا بشی؟ پس الان بهترین کار اینه که روی خودت کار کنی و سعی کنی خودت رو قوی تر کنی.
بابت دیدن عکسای اون آقا پسر هم معمولا همینطوریه، تا یه مدت به خصوص وقتی تنها باشی بهش فکر میکنی و حست بدتر می شه، به خاطر همین باید یه راهکار جایگزین پیدا کنی، ببین به چی علاقه داری، کتاب؟ درس؟ ورزش؟ سعی کن یه فعالیت مفید که ازش لذت میبری رو پیدا کنی و خودتو بهش مشغول کنی، بعد یه مدت میبینی اصلا دیگه همه چی برات عادی شده.
امیدوارم سریع خوب بشی و کلی موفقیت به دست بیاری، اما هیچ وقت عجله نکن

ناشناس 2 سال قبل

دوست عزیز اصلا به خودکشی و این چیزا فکر نکن…این اتفاقا تو زندگی همه افتاده، بعد از چند وقت چنان عادی میشه برات که انگار نه انگار…
به مروز که سنت میره بالاتر، پحته تر میشی، ادمای جدید میبینی و میری دانشگاه و موفقیت کسب میکنی…اونوقت هم خانواده ت بهت افتخار میکنه و هم دوست داشتن های قشنگ تر رو تجربه میکنی و شریک واقعی زندگیتو پیدا میکنی…پس اصلا به خاطر یه درد تو یه دوره کوچیک از زندگیت، سعی نکن چند ده سال تجربه قشنگ زندگی رو حروم کنی

lina 1 سال قبل

ممنونم از این که انقدر کامل جوابمو دادید متشکرم!

الان چند ماهی از اون موقه ای که این متن رو نوشتم میگذره و توی این مدت دوباره مثل احمقا با اون پسر ارتباط برقرار کردم اما حالا احساس میکنم اون دوستم نداره پس بهترین کار فراموش کردنه!

حالادیگه اگردوبارهم برگرده من قبول نمیکنم…
حالا سعی میکنم دوباره اعتماد مادرمو تاحد ممکن جذب کنم
بازم ممنونم که جوابمو دادید

هم خونه عضو سایت پاسخ داده شده 1 سال قبل

متاسفانه همینطوره و معمولا پسر ها و حتی دخترهایی که از روی هوس کسی رو دوست دارن و سعی میکنن جذبش کنن، وقتی اون رو به دست میارن و به چیزی که می خوان برسن، دیگه اون فرد براشون اهمیت نداره…برای همین خیلی مهمه که فردی رو پیدا کنی که لایقت باشه و دلیلش برای ابراز احساس، هوس نباشه

kimia 1 سال قبل

سلام من ۱۹ سالمه مامانم مچمو وقتی با یه پسر تلفنی حرف میزدم گرفت و الان همش منو تخریب میکنه دلم می خواد بمیرم 

هم خونه عضو سایت پاسخ داده شده 1 سال قبل

سلام کیمیا جان
الان دیگه حرف زدن با جنس مخالف چیز بدی حساب نمیشه، عرف جامعه هم کم کم این موضوع رو پذیرفته. اگه خودت حد و مرزت رو رعایت کنی و بدونی از رابطه چی می خوای، نیازی نیست که از این موضوع خجالت بکشی.
به نظر من اصلا خودتو ناراحت نکن، یکی از شیوه های بدی کهبرخی از والدین برای تربیت فرزنداشون انتخاب میکنن همین شیوه کنایه زدنه و فکر میکنن با این شیوه میتونن کاری کنن که فرزندشون متحول بشه و چیزی بشه که اونا می خوان در صورتی که معمولا نتیجه برعکس میده
اما تو سعی کن لجبازی نکنی و قبول کنی که کار خارج از عرفی نکردی و بالاخره برای انتخاب همسر مناسب در آینده، لازمه که جنس مخالف رو بهتر بشناسی

raha 1 سال قبل

سلام من بایه پسری دوست بودم مامانم فهمید قبل از اون مامانم بهم اعتماد کامل داشت درحدی که من از چهارسالگی گوشی داشتم ووقتی هم شبکه های ارتباطی مثله وایبر،لاین و…اومدن همه رو  داشتم بدون اینکه چک بشم منم بهترین استفاده روازشون میکردم هیچ خلافی هم نمیکردم تااینکه به نوجوانی رسیدم کلا تغییر کردم ازاین روبه اون رو شدم بدترین استفاده هارو از فضای مجازی میکردم این وسط بایه پسری دوست شدم بعد چند ماه مامانم فهمید کلا اعتمادش به من ازبین رفت فضای مجازی رو ازم گرفت منم یه مدت یه دختر خیلی خوب بودم نمیدونم چیشد باز دوباره کارم تکرار شد وخواهر کوچیکترم به مامانم گفت رها بایه اقایی حرف میزنه مامانم دوباره فهمید من واقعا پشیمون حتی وقتی که فهمید خواستم خودکشی کنم ولی گفتم خیلی مامانم اذیت میشه اگه اینکارو بکنم درسته مامانم یه مدت باهام سرد میشه ویکم سرزنش میکنه من دیگه همچین کاری رو نمی کنم فقط بهم کمک کنید بگید چجوری اعتمادشو دوباره جلب کنم من ۱۴ سالمه امسال میرم هشتم و یه آزمون تیزهوشان تکمیلی برگزار میشه به نظر خودم اگه بتونم قبول بشم یکم اوضاع بهتر شه ولی خوبه خوب نمیشه لطفا کمکم کنید چجوری اعتمادش و جلب کنم

هم خونه عضو سایت پاسخ داده شده 2 هفته قبل

مادرا همیشه میبخشن و خیالت راحت، چند سال دیگه همه چیز برای هردون عادی و پایدار میشه…
فقط مسیرتو برو و حواست باشه چیزی به اهدافت ضربه نزنه

raha 1 سال قبل

مامانم خیلی زیاد  رومن حساب میکرد همین دیشب فهمید این موضوع رو دلش بد شکست ازدستم گفت هرکسی تواین سن کشیده میشه به این سمت ولی یا مذهب جلوشومیگیره یاعقل گفت فکر میکردم واسه تو عقل جلوشوبگیره واسه همین آزاد گذاشتمت ولی الان خیلی پشیمونم که بی مذهب تربیتت کردم گفت من فکر میکردم هرکسی سمت همچین کاری بره به جز توبه جزتویی که این همه استعداد داری همش با خودم فکر میکردم این حواس پرتیاتم به خاطر نوجوونیه ولی نه اشتباه میکردم حواست به همچی بوده به جز آیندت به جز زندگیت گفت من ازاون مامانایی نیستم که بچه هاشون هرکاری کنن نفهمن گفت درسته منو بابا زیاد سرکاریم ولی فک نکن حواسمون به شماهانیست مامانم یه حرفی زد واقعا راست بودگفت خداخیلی دوست داشته که من زود فهمیدم گفت ایندفعه به بابا نمیگم ولی اگه تکراربشه به باباهم میگم گفت اگه اتفاقی واست بیوفته من به بابا چی بگم شاکی نمیشه که چرابهش نگفتم ولی الان واسه من هیچی مهم نیست به جز اینکه مامانم دوباره بهم اعتمادکنه گفت اوندفعه اونکاروکردی گفنم ازرو بچگی بوده الان چی بگم؟ بگم ازروچی بوده من خیلی اذیت میشدم که مامانم حرف اون کارمو میزد خودش فهمید و دیگه بحثشو وسط نمیکشید خودش گفت من داشتم دوباره میساختمت داشتم دوباره بهت اعتماد میکردم ولی تو زدی همه چیو خراب کردی میخواست منو واسه دانشگاه بفرسته آمریکا گفت خودت که میدونی آمریکا واسه اینکارا چقد آزادی داره الان من چجوری بفرستمت و خیالمم راحت باشه که در امانی الان گوشیم دست مامانمه و داره از طرف من باهاش چت میکنه هرچند پسری نیست که حرف از رابطه و اینجورچیزابزنه  من یه بار بیرون باهاش قرار گذاشتم اینو به مامانم بگم یانگم مامانم فکر میکنه فقط مجازیه میگه ممکنه اون کسی که اون پشته عضو یه باند قاچاق آدم باشه کمکم کنید اعتمادشو جلب کنم

yeganeh 5 ماه قبل

چه قد تو شبیه منی مامان منم دقیقا مثه مامان توعه اصن وقتی فهمید انگار ادم کشتم یا انگار وحشتناک نرین لتفاق روی زمین افتاده و زمین به اسمون اوده اونم مثه تو دقیقا به من میگه من از تو انتظار نداشتمو….. اما من اون پسره رو دوس دارم اونم واقعا منو دوس داره بهش گفتم مامانم فهمیده اونم خیلی داغون شد و حالش بده
مامانم گوشیمو ازم گرفت و گفت تا دانشگاه بهت نمیدم 🙂 این کارو نمیکنه ینی من نمیزارم بکنه بالاخره ازش پس میگیرم اما نگران اونم خیلی حالش بده
ما خیلی داستانمون مفصله
یه رفیق صمیمی داره که منم میشناسمش و باهاش چت میکنم من یه روز گوشی مامانم دستم بود شمارشونو داشتم سریع از همون جا به اون رفیقش پی عم دادم و حالشو از رفیقش پرسیدم بهم گفت تظاهر میکنه و سعی میکنه خوب باشه اما نمیتونه گفت من ویدیو  های باحال براش فرستادم که بخنده اما نشد گفت رو ویسات چت شده نمیتونه دیگ
بعد گفت میخوای باهاش حرف بزنی؟ گفتم اره مگه انلاینه؟ گفت اره
رفتم باهاش چت کردم و گفتم مامانم میگه تا موقع دانشگاه نمیشه خیلی ناراحت شد بهش گفتم تو برو نمیخوام الکی منتظر من باشی برو
گفت الکی منتظر نیستم
گفتم برو
گفت نگا کن من نمیرم دیگه هم نگو
گفتم اخه تا کی میخوای منتظر باشی؟ گفت تا موقع دانشگاه 🙂
گفتم نمیتونی گفت میتونم
گفتم نمیشه گفت میشه
هر چی گفتم قبول نکرد
راستی اون موقعی که فهمیدن بابام سیم کارتمو انداخت دور:)
دلم خیلی براش تنگ شده:) خیلی خستم:)
شاید باور نکنید اما تمام لحظه هامو تماما ثانیه هامو دارم فکر میکنم یا به اون یا به گوشیم
قشنگ حسش میکنم خیلیییی مغزم پره و خستس
یه وقتایی دستمو میزارم رو سرم سرمو میگیرم که دیگه فکری نیاد تو مغزم اما متوقف نمیشه
همش تمام لحظه هام دنبال یه راهی میگردم
هر شب هرشب بدون استثنا دارم خواب میبینم 🙂 یا خواب اونو یا خواب گوشیمو یا یه چیزی که تهش میرسه به اونجا 🙂
من تا حالا اینجوری نشده بودم اما این دفعه قشنگ حس میکنم که مغزم خیلییییییییییییییییی درگیره و دائم داره کلنجار میره که هر شب دارم خوابشو میبینم
دارم دیوونه میشم
به هر کی میگم میگه مامانت راست میگه یا میگه تو الان هیجان زده و احساساتی هستی یا میگه تو الان سنت اینجوریه و…..
بابا به خداااااااا من وقتی خواستم با این ادم باشم روش فکر کردم واقعا و از روی عقل سعی کردمو تصمیم گرفتم اما همه میگن تو این سنی و…….
من درسمم خوبه و همیشه نمره هام عالیه
فقط منتظرم مامانم اینا برن بیرون تا من بهش زنگ بزنم و یه خبری از خودم بدم:)
همش میگه دلم خیلییی برات تنگ شده:) میگه دلم برا صدات تنگ شده:)  میگه همش تروخدا گریه نکن نمیتونم تحمل کنم که گریه میکنی
همش سعی میکنه منو بخندونه 🙂 راستی همدان زندگی میکنه من تهرانم
هیشکی هیچ چیز دلگرم کننده ای نمیگه همه میرن تو تیم مامانم خسته شدم بابا اه کاش من تو این سن نبودم که حرفامو قبول میکردن
گوشم از نصیحت پره
 

هم خونه عضو سایت پاسخ داده شده 5 ماه قبل

دوست عزیز اینکه همه میرن توی تیم مادرت برای اینه که بیشتر خانوما توی سن مشابه،‌این دوره رو گذروندن…
به دور از نظر شخصیم که فکر میکنم هنوز کلی وقت و راه پیش رو داری، امیدوارم این عشق و علاقه انگیزه تو بیشتر کنه برای موفیت و حس زندگی کردن رو توی تو بیشتر کنه.
موفق باشی

محمد 3 هفته قبل

من خودم ماهی یکی دو بار خود ارضایی می کنم ولی هیچ وقت نمی رم با پسر غریبه تو پارک ازدواج کنم

P. P. I 3 هفته قبل

من ۱۶ سالمه و کندین بار مامانم مچمو گرفته و هر دفعه هم منو بخشیده. این دفعه فهمیده که من کسیو اوردم خونه. کلی بهم چیزی گفت من با اب پسر رابطه جنسی نداستم اما با دوس پسر قبلیم و یکی دیگه رابطه داشته خیلی احساس بدی دارم عذاب وجدان دارم نمیدونم چیکار کنم تو روی مامانم نمیتونم نگاه کنم

پاسخ شما

9 + 15 =

رفتن به نوار ابزار